شعری از خودم 36
دلم را به جادوي عشق تكيه داده ام
و دلم ميلرزد
از يادهايي كه فراموش ميشوند
بي هيچ گفت و گويي ، ناگهان ميميرند
و بوي هراس انگيز فراموش شدن
قلب مرا چنگ ميزند
اشكهايم را چون مرغي در قفس ، در چشمانم حبس كرده ام
و گونه هايم در انتظار اشك هايم ميسوزند
در من اميد شعله ميكشد
از هر صدايي كه شبيه گامهاي تو باشد
گامهايي كه مي آيند
گامهايي كه هميشه در رفتن بوده اند
با لبخند مي آيند و با لبخند
خواهند ماند
گاهي خيال ميكنم ، در انتهاي تمام جدايي ها
به آغاز عشق در محضر معشوق ميرسم
و در انتهاي تمام روزها
به راز و نياز و دعاها
و قنوت ها و سجده ها منتظرم كه بگويي
سلام
در من اميد قهقهه ميزند
و دلم به اين اميد مي بالد
+ نوشته شده در جمعه هشتم بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۳:۳۴ ب.ظ توسط امین
|
"بسم الله الرحمن الرحیم"