شعری از خودم 39
بی یاور و بی همدم و بیزار ز اغیار
پیدا و نهان مهر دلش از همه کس بازستانده
در قصر وجودش نه که من ، غیر منی بازنشانده
از ناوک مژگانش و از تیر نگاهش چه بگویم ؟
از صورت چون ماهش و از زلف سیاهش چه بگویم ؟
از هر چه بگویم به صنم ، هیچ به من باز نگوید
چون دلبر من اوست ، دلم پیش کسی راز نگوید
در کلبه عشقم ندهم راه دگر هیچ پریروی
چون دل یک و عشقم یک و راهم بود این سوی
"بسم الله الرحمن الرحیم"