شعری از خودم 39

ای داد که هم صحبت من خسته دل و زار

بی یاور و بی همدم و بیزار ز اغیار

پیدا و نهان مهر دلش از همه کس بازستانده

در قصر وجودش نه که من ، غیر منی بازنشانده

از ناوک مژگانش و از تیر نگاهش چه بگویم ؟

از صورت چون ماهش و از زلف سیاهش چه بگویم ؟

از هر چه بگویم به صنم ، هیچ به من باز نگوید

چون دلبر من اوست ، دلم پیش کسی راز نگوید

در کلبه عشقم ندهم راه دگر هیچ پریروی

چون دل یک و عشقم یک و راهم بود این سوی

شعری از خودم 38

شبهای تنهاییم

یاد آور نبودن های تو هستند

هر روز

که در تنهاییم تو رو صدا میکنم

هر روز که همه لحظات عشق تو را مرور میکنم

هر آن روز که خویشی ندارم

جز غربت خودم

یاد باد آن روزهایی که تنها هم صحبتم تو بودی

آن روز ها گریه ام هیچ بود

و خنده ام همه چیز

و این روز ها که فریاد هایم در نبود تو شنیده نمیشوند

بدان که من هیچگاه خاطرات تو را گم نکرده و نمیکنم

ولی

دل میداند

جان می داند

خدای من و تو میداند

با همه نبودنهایت

تو را

تنها تو را دوست دارم

شعری از خودم 37

نیست در چرخ فلک قدرت هجران سازی

یا که سودای فراق و سر حرمان سازی

من اگر می ندهم بوی گل و ریحانی

تو که حتی نکنی یاد مرا پنهانی

روز اول به تو گفتم که نیم حد رفیق

قدرتم این بس و این هست دهم بوی رفیق

من اگر نیست شدم یک دو سه روزی از چشم

بودم اندر صف پیکار وجودم با خشم

دلخوشم باز در این هفته ز تو یک پیغام

آمد و کرد مرا یک دو سه روزی خوشکام

باز گویم که تو بر من ز همه خوبتری

تو ز گل   بلبل و ریحان   همه محبوبتری

تو ز انفاس خدایی تو چه خوش آب و گلی

تو در باغ وفایی و همه اهل دلی

شعری از خودم 36

دلم را به جادوي عشق تكيه داده ام
و دلم ميلرزد

از يادهايي كه فراموش ميشوند
بي هيچ گفت و گويي ، ناگهان ميميرند
و بوي هراس انگيز فراموش شدن
قلب مرا چنگ ميزند
اشكهايم را چون مرغي در قفس ، در چشمانم حبس كرده ام
و گونه هايم در انتظار اشك هايم ميسوزند
در من اميد شعله ميكشد
از هر صدايي كه شبيه گامهاي تو باشد
گامهايي كه مي آيند
گامهايي كه هميشه در رفتن بوده اند
با لبخند مي آيند و با لبخند
خواهند ماند
گاهي خيال ميكنم ، در انتهاي تمام جدايي ها
به آغاز عشق در محضر معشوق ميرسم
و در انتهاي تمام روزها
به راز و نياز و دعاها
و قنوت ها و سجده ها منتظرم كه بگويي
سلام
در من اميد قهقهه ميزند
و دلم به اين اميد مي بالد

شعری از خودم 35

ای جان من ای جان من

ای مونس و درمان من

ای هستی و سامان من

ای عشق تو در جان من

در راه عشقت بنده ام

من با وفا سر زنده ام

من بی وفا یک مرده ام

ای عشق صد چندان من

شعری از خودم 34

از شب تار و سپیده

از گل ریحان بگو

از مناجات شبانگاهی

و از قرآن بگو

از صنم یاس و صنوبر

از شب هجران بگو

از دل دیوانه مجنون

ولی خندان بگو

از تمام دلخوشیهایت

در این سامان بگو

از میان گریه هایت

بی سر و سامان بگو

از میان و بغض و کینه

با دلی گریان بگو

از همان عشق فراری

از شب زندان بگو

از دل دلتنگ یعقوب

از خود کنعان بگو

شعری از خودم 33

عشق تو بر قلب من آتش زده

تیر عشقت را به دل آرش زده

گر که بر لب رفت اینک این سخنها با عتاب

یا که گفتم من سخن را نا صواب

عشق مایی   یار مایی   مهربان

روح مایی   عمر مایی   خوش زبان

در همه عالم ندارد کس مثالت دلبری

کس ندیده مثل تو افسونگر مه پیکری

از خدا خواهم برایت عمر پاک و جاودان

عشق خود را از میان شعرهای من بخوان