شعری از خودم 94

هر دم که من یادت کنم با خاطراتی

عشق تو باشد بر دلم چون تکیه گاهی

هر دم تو در جان منی ای یار شیرین

بوس تو باشد بهتر از قند و نباتی

من میشوم از عشق تو سرمست و شیدا

خوش تر و زیباتر تویی از هر نگاری

در قلب من عشق سمیرا کرده غوغا

همچون امین هرگز نباشد هیچ شیدا

شعری از خودم 93

امشب غم و اندوه مرا میبلعد

شب ، شب تنهایی ست

شب دلتنگی هاست

باز هم شور و نوایی برپاست

مانده ام من تنها

بی کس و بی یاور

مثل مدتها پیش

که در اندیشه من

هیچ کس جز تو نبود

آمدی زیبایم

با همان آرامش

با همان شیدایی

با همان مهر خدادای خویش

با همان عشق و وفا و نازت

مهر تو چون دریاست

نام تو بس زیباست

نفسم بسته به انفاس تو است

عشق تو باور ماست

بی تو هیچ و پوچم

بی تو ماتم زده ام

بی تو من تنهایم

بی تو بی فردایم

چون که فردایی نیس

بی تو و مهر تو و یاد تو

فردایی نیست

باز هم مهر تو را خواهانم

تویی تنها کس من

همدم و همرازم

دست بر دامن پاکت دارم

پس مزن دست مرا

غیر تو هیچ ندارم به جهان

همه چیزم رخ زیبای تو است

عشق و ایثار تو است

نام تو ورد زبانم شده است

یاد تو هر شب و روز من است

تو هوای دلمی

بی تو امشب نفسم سخت گرفته ست و ملول

دیده ای نقش همان تیری را

که میان دل هر عاشقی از تیزی خویش

جا گرفته ست و از آنسو پیداست ؟

نیک حس میکنم امشب آن را

زخم آن تیر به قلب و جانم

تیر میکشد امشب قلبم

تیر عشق است که میسوزاند

واگذارم نکن هرگز به خودم

شیر مردم ، مردم ، لیک

چون گدایی به در عشق و وفایت هستم

هر شب و هر روزم ای سمیرا جانم

عمر و روح و نفسم عشق تو است

عشق من روی چو مهتاب تو است

باز هم تو نفسی بر من بخش

مهر را بر من بخش

عشق را بر من بخش

ادامه نوشته

شعری از خودم 92

چه کسی میداند ارزش بودن را ؟

زندگی در نظر هر شخصی

شیوه ای نو دارد

قالبی نو دارد

همچو یک خواب عمیق

همچو موجی سنگین

مثل شیشه شفاف

مثل پرواز عقاب

مثل فولادی سخت

همچو بادی گذرا

مثل کوهی از درد

مثل بی تابی باد

مثل بید مجنون

مثل آرامش حاصل از عشق

مثل آغوشت ، گرم

زندگی مایه ارامش ماست

زندگی با تو ، بهترین خوبی هاست

روی یک صخره سنگ

گلی از جنس لطیف

ریشه کرده ناگاه

در دل صحراها

آن گیاه تنها

خسته و منتظر است

تشنه جرعه ای آب

تشنه بوسه عشقت هستم

چه کسی نشنیده ست ؟

قصه شیشه و سنگ ؟

گر نگهدار من آنست که من میدانم

شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

یا ذوالجلال والاکرام

روی بر هر که بجز یار کنم

قصه ای بی معنی است

چشمه لطف و کرم یاد تو است

یاد تو مایه ارامش ذهن و روح است

نیک در یاد من است آیه قرآنت

الا بذکر الله تطمئن القلوب

قلب را سوی تو میگردانم

چشم بر لطف و سخایت دارم

لطف تو آخر بخشندگی است

یار را بر من بخش

ای سمیرا جانم

من گدای در عشقت هستم

بی تو هیچ و پوچم

زندگی بر من بخش

عشق را بر من بخش

ای کریم قهار

همه را در راه آر

راه احسان و کرم

چشم من سوی تو است

تشنه قطره ای از لطف تو است

ادامه نوشته

شعری از خودم 91

امشب به راه عشقم شب زنده دار هستم

شب همدم خموش است

همپای عیش و نوش است

اما دلم در این شب

فارغ از این سروش است

امشب شب سپاس است

از یار با وفایم

از یار غم زدایم

از بهترین خوبان

از یار دلگشایم

با لرزش صدایم

خواندم ز تو دعایم

دانی که عشق من چیست ؟

دانی که عشق من کیست ؟

عشقم فزون ز رویاست

مهرش فزون ز دریاست

لطفش فزون ز خورشید

یادش به دل چه غوغاست

آتش زنی به عشقت

بر اتشت چو دودم

دانی چه نامم او را ؟

هر ذره وجودم

تنها دلیل بودم

عشقش به دل ستودم

باشد بر او درودم

حاجات در قنوتم

بر مهر تو سرودم

زیبای من ، سمیرا

رویای من ، سمیرا

احساس من ، سمیرا

رعنای من ، سمیرا

ماه شبم ، سمیرا

خورشید من ، سمیرا

جانان من ، سمیرا

شاه دلم ، سمیرا

ارباب دل ، سمیرا

آرامشم ، سمیرا

تنها کَسَم ، سمیرا

امید من ، سمیرا

عمر و نفس ، سمیرا

سر از پری ، سمیرا

آن مهربان ، سمیرا

در قلب و جان ، سمیرا

مهتاب من ، سمیرا

لطف و صفا ، سمیرا

کان وفا ، سمیرا

شعری از خودم 90

سیاهی چشمت از شب سیاهتر آید

ابرویت از کمان قَزَح هم ، کمان تر آید

وصل و وصال آن لب لعلت خیال ماست

رنگ لبت ز لاله صحرا که سرخ تر آید

ای ماه مشرق از پس زلفت طلوع کن

پیشانیت ز نقش سعادت فراخ تر آید

بختت بلند و طالع عمرت مُشَعشَع است

زلفین تو ز بخت فریدون درازتر آید

از هر کرانه حسن توام میرسد به گوش

از خاور و شمال و جنوب و ز باختر آید

عطر نهفته در پس گیسوی عنبرین

از نافه ختن به برم دلنوازتر آید

سوزنده است عشق تو در قلب من ، نگار

سوزندگی ز کوره آهن که داغ تر آید

از قد و قامتت چه بگویم که محشری است

آن قامتت ز سرو که گردن فرازتر آید

از ناز و از ادای تو عقلم شده ز دست

از ناز چشم آهوی مشگین که نازتر آید

شیرینی لبان تو شهد است و چون شکر

حتی لبم بروی لبت پر نشاط تر آید

آغوش تو محل پناه دل من است

امنیتش ز قصر بزرگان زیادتر آید

از استماع صوت تو این روح پر ز درد

از درد و غم رها شده دیوانه وارتر آید

در باور امین ، تویی پادشاه عشق

دیوانگیم در پی تو جانگدازتر آید

در منتهای عشق ، سمیرا بُوَد به صدر

هر لحظه سوی عشق ، خرامان و نازتر آید