شعری از خودم ۱۶۸
بحث افسردن و داغ است، چرا میخندی؟
در دلم یکسره موج است، چرا میخندی؟
در دلم پنجره ای هست که قفلش بسته ست
مرغ دل عاشق و خسته ست، چرا میخندی؟
جنگلی پر ز کلاغ است در اطراف و برم
سرد و بی روح و جماد است، چرا میخندی؟
نفسم بند شده، دست و دلم بی رمق است
آه، دل موزه رنج است، چرا میخندی؟
بهر شاعر، کلمه مهر و عتاب است به هنگام نیاز
این عتاب است که اینجاست، چرا میخندی؟
نشود هیچ ادا از طرف من به کسی
چه کسی محرم درد است؟ چرا میخندی؟
عشق اینجا و من اینجا و سخن بی سخن است
این عذاب است و خطاب است چرا میخندی؟
زار و بیمار و نزارم ولی افسوس که باز
روح و قلبم به فغان است، چرا میخندی؟
کاش امروز بمیرم، نشود فردایی
چه کنم؟ دل نگران است، چرا میخندی؟
بهر من عشق سمیراست، خدا شاهد من
طاهر و پاک و مبراست، چرا میخندی؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳ ساعت ۸:۱۷ ق.ظ توسط امین
|
"بسم الله الرحمن الرحیم"