شعری از خودم 118

عاشق عشق توام، وصل تو را خواهانم

كه در اين ملك سخن پادشه و خاقانم

قرب من سوي خدا علتش از عشق تو است

كه در ابراز سخن بر روش شعر، امير و خانم

غمزه يك نگهت قلب مرا جادو كرد

كه به شطرنج دل و عشق تو كيش و ماتم

عشق تو در دل من علت تسكين من است

من به نور رخ تو، يك كه نه صد دل بازم

چو حكيمان ز غزل باز كنند انجمني

من در آن جمع ز عشق تو غزل ميخوانم

چون كه عشاق نمايند ز معشوق سخن

من به تو سرو روان از دل و جان مينازم

چون كه از معرفت عشق سخن باز كنند

من ز جان عشق تو را عشق معلا دانم

اگر از حد وفاداري گل بحث كنند

من ز تو اي گل من، داد سخن ميرانم

به دل و قلب امين صاحب مطلق هستي

من تو را حاكم و سلطان دلم ميدانم

عاشقم، عاشق احساس پر از عشق توام

عاشقم، عاشق تو از دل و روح و جانم

قلبم از عطر وفاي تو معطر شده است

من تو را رايحه نيك بهشتي نامم

چون كه از حس خدايي غزلي بايد ساخت

من هم از حس سميرا غزلي ميسازم

ابر احساس امين عشق سميرا دارد

من هم از عشق تو از ابر وجودم غزلي ميبارم

واژه هاي غزلم را تو به من ميبخشي

من تو را دوست ز عمق دل و جان ميدارم

شعری از خودم 117

تو ای زیباترین خورشید زیبایم

تو ای تنها کسم، اميد دنيايم

تو اي محبوب قلبم، يار رعنايم

تو اي جانان من، اميد و رويايم

بدان اين را كه تا هستم به دنيا

ز اعماق دل و جانم بگويم

"سميرا"، عشق من، روح و روانم

"سميرا"، مالك احساس و جانم