شعری از خودم 26
دور از همه گورم کند این گور کن من
کس گوش ندارد شنود تا سخن من
رفتیم و به تقدیر و قضا خویش سپردیم
مارا ز خودش راند خدایا وطن من
اندر چمن و باغ جوانی بدم افسوس
پژمرده شد امروز به غربت چمن من
حق گفتم و بد گشتم و سودائی مجنون
خواهند بدوزند به سوزن دهن من
هر لحظه که بر یاد فتد گفته استاد
لرزد به خدا از غم این شعر تن من
« در غربت اگر مرگ بگیرد بدن من »
« آیا که کند قبر و که دوزد کفن من »
« تابوت مرا جای بلندی بگذارید »
« تا باد برد بوی مرا بر وطن من »
مادر به خدا خویش نرفتم ز وطن دور
سوگند به خاک وطن حقست سخن من
آید به مشامم به خدا بوی تو مادر
زان رو بفتد لرزه به جان و بدن من
این تحفه فرستم که نگهدار در آغوش
خود دوخته بودی به من این پیرهن من
از دیده برون ریزد اگر گوهر اشکم
مقصود من این است که دوزد کفن من
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم دی ۱۳۸۹ ساعت ۳:۴۷ ب.ظ توسط امین
|
"بسم الله الرحمن الرحیم"