شعری از خودم 131
ای سمیرا همه را می دهد ار ناز تو رنج
بیش کن ناز مرا، چون ندهم يار به گنج
سر بر آن بالشك سينه تو بگذارم
تا كه ريزد به رخم زلف تو با چين و شكنج
گر رمانند مرا از سر كويت در روز
به شبانگاه منم سائل كويت با غنج
چه شب و روز، به هر لحظه كه آيم كويت
ز حسادت برمانند به صد غلغل و جنج
تو طبيب دلمي، اين دل من زار و ملول
لطفي اي يار نما و تپش قلبم سنج
حسن و زيبايي يوسف نرسد حسن تو را
تيغ بر دست عجب نيست به جاي نارنج
قلب را فتح نمايد رخ همچون ماهت
زهر هم از لب تو آب حياتست اگر بدهي خنج
التماسش كن و با يار چنين گوي امين
هيچ غمناك مباش و به همه حال بلنج
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۵۸ ق.ظ توسط امین
|
"بسم الله الرحمن الرحیم"