|
رفیق خوب - ياشاسين آذربايجان شعر رجحان انس بر جان است--------------مابه الامتياز انسان است
| ||
|
حافظ :
امیر نظام گروسی در جواب حافظ :
بدو بخشم تن و جان و سرو پا را
نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
دکتر انوشه در جواب امیر نظام گروسی :
به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند نه بر آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را
رند تبریزی هم در پاسخ حافظ ، صائب و شهریار :
بهایش هم بباید او ببخشد کل دنیا را
مگر من مغز خر خوردم در این آشفته بازاری که او دل را بدست آرد، ببخشم من بخارا را
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را نه من آن شهریارانم ببخشم روح و اجزا را
که این دل در وجود ما خدا دارد که می ارزد هزاران ترک شیراز و هزاران عشق زیبا را
ولی گر ترک شیرازی دهد دل را بدست ما در آن دم نیز شاید ما ببخشیمش بخارا را
محمد فضلعی در جواب حافظ :
اگر این مهرخ شهلا بدست آرد دل مارا زیادت باشد اورا گر ببخشم مال دنیا را
به راه دین میبخشند سر و دست و دل و پا را نه برگور و نه بر آدم گری بخشند اینها را
محمد فضلعلی در جواب انوشه و شهریار:
مگر ملحد شدی شاعر كه روح و معنیش بخشی نباشد ارزش یك فرد زیبا ، روح و معنا را
امام عصری و حاضر چنین بیهوده میگویی كه روح معنیش بخشی ، یكی مه روی شهلا را
وگر لایق بود اینها به خاك پای او بخشم كه نالایق بود دست و سر و هم روح ومعنا را
مگر یك مهرخ خاكی به معنا چیز میبخشد وگر روح ارزشش این گونه باشد عرش اعلا را
به یك مه روی تهرانی مگر معناش میبخشند ندانی این معما را به یاوه چرت میگویی
سید حسن حاج سید جوادی در جواب انوشه :
اگر میر کمانداران به دست آرد دل مارا به ابروی خمش بخشم هزاران شعر زیبا را
تمام روح و معنا را به دست یار می بینم چرا بخشم بر او چیزی که باید او دهد ما را
الا ای حاتم طائی ز جیب غیب می بخشی ؟ نباشد ارزش یك بچه میمون روح و معنا را
یك شاعر یا شاعره گمنام در جواب به حافظ و رند تبریزی و صائب :
عجب آشفته بازاری ، خریداران دانا را همه ترکان تبریزی ، بت زیبای رعنا را
گشاد دست صائب بین ، پشیمان می شود منشین خریداری چنین هرگز ، چه ارزان داده اعضا را
سر ودست بلورین را ، تن رعنای سیمین را که بر کارش نمی آید ، بجایش دست و هم پا را
بیبن این را به آخر شد ، عنایاتش چه وافر شد نه تنها جمله اجزا را ، چو مردان روح والا را
از این بهتر چه می خواهی ، زیانت می رسد باری بیا ای ترک شیرازی ، ببر این مرده کالا را
بیا دلدار شیرازی ، ببین رند از سر مستی چه می گوید نمی دانم ، مگر گم عقل برنا را
شماتت بر خریداران ، چو سنگ از آسمان باران چرا اینگونه گفتن ها ، چنین عرضه تقاضا را
برابر می کند دل را ، که برتر می کند دل را زعشق ترک شیرازی ، همو بخشد همان ها را
سر آخر چه می نازد ، به شهر خواجه می تازد سخاوت می کند او هم ، سمرقند و بخارا را
بدور از قیل و این غوغا ، سر خود (بی نشان) بالا دعا کردم یکایک را ، تو هم (انّا فتحنا) را
دكتر آصف در جواب حافظ و گروسی و انوشه :
اگر آن مهرخ خوافی بدست آرد دل مارا نثار مقدمش سازم شهنشاهی عالم را
اگر حافظ بدو بخشد سمرقند و بخارا را و یا آن کرد گروسی تن و جان و سر و پا را
دم از قیمت زنند آخر برای درّ بی همتا وگر با فخر می بخشد انوشه روح و معنا را
ولی آصف که می گوید شهنشاهی عالم را بدو بخشد تن و معنا ، بهشت و عرش اعلا را
حسین فصیحی لنگرودی :
"اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را" نبخشم بهر خالی یک وجب از خاک ایران را
ببخشید آنچه میخواهید ، از سر تا به پا ، اما نبخشید از سر وادادگی ملک شهیدان را
ناتولی درخشان :
عماد کرمی :
اگر آن سرو اهوازی به دست آرد دل مارا
خانم یاری :
اگــر آن تـــرک شیــرازی بدست آرد دل ما را
امیر یوسف محبی از زبان حافظ :
مهرانگیز رساپور (م. پگاه) :
محمد عبادزاده شاعر طنز سرا :
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را...!
یک شاعر یا شاعره طنز سرای دیگر :
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را بگویش باز پس آرد دل بی چاره ی ما را
مگر طاقت و یا ظرفیتش چون است یارم را که هر کس میرسد ره ره بدستش می دهد دل را
یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :
آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را
گر عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا
یک شاعر یا شاعره گمنام :
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟ که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
کسی که دل بدست آرد ، که محتاج بدنها نیست که صائب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را
یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :
به پیش ترک شیرازی مگر کی ارزشی دارد
یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :
هر انکس چیز می بخشد، ز درک خویش می بخشد یکی جان و یکی روح و دیگر هیج می بخشد
یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :
یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :
اگر یار بلند بالا بخواهد خاطر مارا
بر این لطفش ببخشایم تمام جمله اعضا را
یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :
کلام و درد حافظ سخاوت یا خساست نیست نخواندی بیت دیگر را که فرموده شمایان را
"ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را"
یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را
من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خورشید و فلک سایم از این عزت کف پا را
روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است من مفلس کیام چیزی ببخشم خال زیبا را
اگر استاد ما محو جمال یار میبودی از آن خود نمیخواندی تمام روح و اجزا را
یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :
هر آن کس چیز می بخشد به لطف خویش می بخشد
شاعری با نام هوشنگ :
الا ای مدعی عشق سمرقندوبخارا را سرو دست و تن پارا و هم آن روح ومعنا را
من هم میگم :
سمرقند و بخارا را ، سر و دست و تن و پا را تمام روح و اجزا را ، تمام روح و معنا را
هزاران شعر زیبا را ، شهنشاهی عالم را بهشت و عرش اعلی را ، سریر روح معنا را
نه ایران را ، نه ایمان را ، نه حتی کل دنیار را هزاران عشق زیبا را ، زهی ملک سلیمان را
نه ثروت را ، نه مکنت را ، نه شوکت را ، نه صولت را نه اینان را ، نه آنان را ، نه حتی کل دریا را
نمی بخشم به جانانم ، بدان خالق همی بخشم که بخشیده به من ، آن ترک یار مهربانم را
آگر آن ترک جانانم بدست آرد دل ما را به محض بودنم بخشیده او یک روح و یک جان را
نباشد هیچ لا یق تا که بخشم من نگارم را به محض بودنش بخشم ، تمام بود و هستم را [ جمعه نوزدهم فروردین 1390 ] [ 11:14 بعد از ظهر ] [ امین ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||